|
انسان به همان اندازه که در طبیعت رشد می کند با طبیعت بیگانه است. در نتیجه احساس غربت و بیگانگی می کند و برای فرار از این
غربت ، توجه به دنیای خارج از این دنیا می کند و آن دنیایی که خارج ازین دنیاست و اینجا نیست غیب است.یعنی
عرفان راه تجلی فطرت انسان است برای رفتن به غیب و کشف و شناخت آن
اما غیب کجاست؟
این جواب ما را به یک مکتب صوفیان می برد، چیز مشترکی که وجود دارد اینست که انسان غیب جوست و اساس تکامل وی همین
غیب است. اگر آنچه محسوس است در این جهان بری بشر کافی باشدوی متوقف می ماند، اما چون برایش کافی نیست ، پس حرکت
می کند، این حرکت باعث تکامل وی میشودو درست مانند بد و خوبی در دنیا یا سفیدی و سیاهی.
تصور کنید صفحه ای کاملا سفید در پیش رو دارید ولی وضوح آن سفیدی یا توجه شما به آن سفیدی ، هنگامی جلب میشود که در
گوشه ای از صفحه نقطه ای سیاه قرار بگیرد،یعنی این دو لازم و ملزوم یکدیگرند.
مادیون میگویند: توجه انسان به غیب باعث عقب ماندگی و انحطاط وی میشود. اما بر خلاف نظر آنها باید بگویم :
آنچه باعث توجه انسان به آنچه وجود دارد هست، او را به انحطاط می کشاند.یعنی آنطور که می اندیشیم پس همانطور هم میشویم.
اگر
درآمد خود را ماهیانه یک میلیون بدانیم ، حتی اگر به آن هم برسیم، باز در
اشتباهیم.زیرا خود را محدود کرده ایم، دیگر انکه به بیشتر
از آن نیز نمی رسیم.انسان طالب کمال است و باید ویژگی خود را حفظ کند.
عرفان یک شاهراهیست که این انسان مادی را به یک انسان غیر مادی تبدیل می کند، و باعث اوج گیری او از طبیعت میشود.نتیجه:
اگر این احساس عرفانی را از بشر بگیرند، به یک حیوان کاملتر و هشیار تر و مسلط تر به طبیعت و احتیاجاتش در می آید.درست مانند
بیشتر مردمان پیرامونمان که از صبح تا شب در پی رفع احتیاجاتشان و تسلط به خانواده و کارهای خویش هستند،و بیشتر ازین هم
نخوهند شد، چون بیشتر ازین هم فکر نمی کنند.این همان هدف علم اقتصاد کنونی است، در صورتیکه انسان به معنای حقیقی اش
ازین بیشتر است و هدف و وظیفه اش چیز دیگر./
|